خاطرات یک دانشجوی پاتیل و تلپ

از بس که روی پوستش سیگار خاموش کرده بود بیشتر شبیه به یه جای سیگاری شده بود تا یه دختر بیست و چند ساله . خون کتک خوردن دیشب روی پوست کبودش به سیاهی گرویده بود . حتی اگر می خواست و می تونست لبخند بزنه این کار را انجام نمی داد چون درد می گرفت صورتش . دختر یه هنرمند بود . نه هنرمندی که یه شمع درست کنه اسمشو بگذاره هنر . نه ! کسی بود که وفتی قلم دستش می گرفت مثل یک ماهی توی نهر رنگ و نمودهای تصویری احساس و خیال غوطه ور می شد . او نظریه ی خاصی در مورد زیباترین نوع هنر داشت . به عقیده ی او زیباترین نوع هنر نمایش درد و رنج کشیدن انسان بود .پسره بهخانه برگشته بود . بازم فریاد می زد . بازم توی نسخه ی مستانه و سیاه واقعیت خودش کل وجودش را خشم نسبت به دختره ی لعنتی فرا گرفت . یک کام عمیق از سیگارش گرفت و به آرامی بیرون داد . وارد اتاق شد و دختر با چشمان معصومش به صورت کثیف و چشمان قرمز پسر نگاه کرد .

- این اتاق لعنتی چقدر بوی گند می ده ! مگه تو رنگ زدن بلدی که تینر آوردی بیرون ؟!

سیگارش رو از لبش جدا و باز به پوست دختر چسبوند . آتش کل بدن دختر رو می گیره . بوی تینر مال دختر بود . او زیبا ترین اثر خودش رو خلق کرده بود .







هفت

یک ، دو ، سه .....

اگر تا هفت بشمارم ، عاشقت می شوم ، و از این که آسمان ، در حجم کوچک قلبم آرام گرفته ، به خود می بالم . 

اگر تا هفت بشمارم ......

هر روز نیت می کنم تا هفت قدم را بردارم . برای عاشق شدن به تویی که از نخستین روز بودنم عاشقم بودی .

من چقدر غافلم که تا پله ی هفتم ، هفت هزار سال فاصله دارم ، برای دیدار با تویی که از رگ گردن هم به من نزدیکتری .




خدایا با من حرف بزن !!!

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی آواز خواند ، کودک نشنید .
سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن
رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد .
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت .
ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد .
کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده .
و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید .
کودک با ناامیدی گریست .
خدایا با من در ارتباط باش بگذار ببینم اینجایی .
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت .



بخشیدن هنری که الان هر کسی نداره

يک روز دو دوست با هم و با پاي پياده  از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتي که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد .بعد از اين ماجرا آن دوستي که سيلي خورده بود بر روي شنهاي بيابان نوشت :

امروز بهترين دوستم به من سيلي زد.

 

 

 

                                                                                                                مطلب از نیلوفر

ادامه نوشته

بادکنک سیاه

در یک شهربازی، پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: «ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟»

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان، نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: «پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد.»

چیزی که باعث رشد آدمها میشه رنگ و ظواهر نیست. رنگ ها و تفاوت ها مهم نیستند. مهم درون آدمه، چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشونه و هر چقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشه.

حکایت...

 اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او از مرد فقیر عصبانى شد و به وی گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم

جشن همسفران در شعبه آکادمی

"به نام قدرت مطلق الله"

جلسه جشن همسفران مخصوص همسفران و مسافران سفر دوم روز سه شنبه مورخ 1392/09/12 با استادی سرکار خانم شانی و نگهبانی سرکار خانم فیروزه و دبیری آقای کاظم راس ساعت 16:30 بعد از ظهر آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

این روز را به همه شما تبریک می گویم. صحبتی که من امروز غنیمت دانستم بگویم در مورد همسفر و اینکه این واژه چه معنایی می تواند داشته باشد. وقتی سفری شروع می شود، مسافری وجود دارد؛ وقتی مسافری وجود دارد، همسفری وجود دارد. اگر سفری نباشد، مسافری نیست و اگر مسافری نباشد، همسفری نیست. اما این سفر فقط به معنای سفر درمان اعتیاد و روش تدریجی نیست...


ادامه نوشته

جلسه آقایان همسفر

" به نام خدا "

سومین جلسه از دوره هفدهم کارگاههای آموزشی ویژه آقایان همسفر با دستور جلسه "هفته همسفر (جشن)" با استادی آقای امین دژاکام و نگهبانی آقا مصطفی و دبیری آقا محمد جواد روز پنجشنبه مورخ 1392/9/7 راس ساعت 1 بعد از ظهر آغاز به کار نمود.


 

 

خلاصه سخنان استاد:

این هفته ، هفته ای است که برای همسفران در نظر گرفته شده. حضور ما و در واقع این حرکت و این خدمت باعث باز شدن گره های خودمان می شود...



ادامه نوشته

نوشتار سی دی همسفر


توصیه من برای همسفران این است که: اگر در ابتدای کار، شما به عنوان کمک به مسافرتان وارد کنگره 60 می شوید، بایدعلم، دانش، آگاهی، صبر، بردباری، متانت و دانایی خود را بالا ببرید، اگر این عوامل در شما افزایش نیابد، تبدیل به عضوی مخرب می شوید. نه تنها نمی توانید کاری انجام دهید، بلکه بیشتر تخریب ایجاد می نمایید. بنابراین، شما باید مراقب قضیه باشید. شما در ابتدا برای مسافر به کنگره 60 می آیید، اما در ادامه برای خودتان می آیید. در سه ماه اول، اولویت با بهبودی مسافر است، ولی زمانی که با قوانین و اصول کنگره 60 آشنا شدید، دیگر باید برای خودتان بیایید...


ادامه نوشته

هفته همسفر

هفتـــه همسفر گــرامی بـــاد

ترکش‌های اعتیــاد را در صدف قلب خویش تبدیل به زیباتـــرین ستارگان نمودید و با آن ستارگــان توانستیم راه خود را در میان ظلمات اعتیــاد به روشنایی روز هموار نماییم. چون ستارگــان بدرخشیــد و انوارتــان حیات‌بخش بــاد.

استاد امین دژاکام

 

کنگره مرزبانی نمایندگی آکادمی

دوره یازدهم مرزبانی 92-93