خاطرات یک دانشجوی پاتیل و تلپ
از بس که روی پوستش سیگار خاموش کرده بود بیشتر شبیه به یه جای سیگاری شده بود تا یه دختر بیست و چند ساله . خون کتک خوردن دیشب روی پوست کبودش به سیاهی گرویده بود . حتی اگر می خواست و می تونست لبخند بزنه این کار را انجام نمی داد چون درد می گرفت صورتش . دختر یه هنرمند بود . نه هنرمندی که یه شمع درست کنه اسمشو بگذاره هنر . نه ! کسی بود که وفتی قلم دستش می گرفت مثل یک ماهی توی نهر رنگ و نمودهای تصویری احساس و خیال غوطه ور می شد . او نظریه ی خاصی در مورد زیباترین نوع هنر داشت . به عقیده ی او زیباترین نوع هنر نمایش درد و رنج کشیدن انسان بود .پسره بهخانه برگشته بود . بازم فریاد می زد . بازم توی نسخه ی مستانه و سیاه واقعیت خودش کل وجودش را خشم نسبت به دختره ی لعنتی فرا گرفت . یک کام عمیق از سیگارش گرفت و به آرامی بیرون داد . وارد اتاق شد و دختر با چشمان معصومش به صورت کثیف و چشمان قرمز پسر نگاه کرد .
- این اتاق لعنتی چقدر بوی گند می ده ! مگه تو رنگ زدن بلدی که تینر آوردی بیرون ؟!
سیگارش رو از لبش جدا و باز به پوست دختر چسبوند . آتش کل بدن دختر رو می گیره . بوی تینر مال دختر بود . او زیبا ترین اثر خودش رو خلق کرده بود .


در یک شهربازی، پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: «ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟»
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.



زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم ...