نوشتار سی دی وظایف رهجو به استادی جناب مهندس دژاکام

مهمترین مطالبی که برای ما وجود دارد این است که با محبت وارد قلبها شویم هیچکس با خشم و زور نمیتواند وارد قلبها شود، انسانهاهمه دارای دو چهره هستند...
انتخابات مرزبانی
(( مرزبانان دور دوازدهم نمایندگی آکادمی مشخص شدند ))
جهان بینی پینوکیو
جهان بينى پىنوكيو
قسمت اول قسمت دوم و سوم در ادامه می باشد
بسم الله الرحمن الحيم
همگى
قصه پينوكيو را شنيده ايم اما به ندرت كسى را بيابيد كه نام خالق اين اثر
را بداند. به اين خاطر كه "كارلو كلودى" قصد نداشت خود را به خوانندگان
اثرش بشناساند بلكه به دنبال جهان بينى و خودشناسى مخاطب بود.
مقاله اى كه مى خوانيد، بازخوانى قصه پينوكيو و اقتباس آن با جهان بينى كاربردى است.
![]() جهان بينى پينوكيو (قسمت اول):
پيرمردى براى پر كردن تنهايى خود عروسكى چوبى مى سازد.
در فضاى خيال انگيز قصه ،عروسكى كه "پينوكيو" نام مى گيرد، مى تواند شبيه آدم ها راه برود و حرف بزند.
از
همان ابتداى داستان خيلى زود در ميابيم كه پينوكيو با همه قابليت هايى كه
دارد اما رفتار كودكانه اى دارد كه بى تفكر مى خواهد همه خواسته هاى معقول و
نامعقول خويش را بدون عاقبت انديشى، عملى سازد، به همين خاطر خيلى از
مواقع به دردسر مى افتد.
گرچه
"پدر ژپتو" همان پيرمرد خالق عروسك، از ابتدا مخلوق خود را از نزديك شدن
به اعمال پليد بر حزر داشته بود و راه درست زندگى را به وى توصيه كرده بود،
اما به نظر مى رسيد ديگر در طول قصه تاثيرگذارى زيادى نداشت و ترجيه مى
داد پينوكيو خود مسير زندگى اش را انتخاب كند و هرگز با دخالت مستقيم وارد
عمل نمى شد.
در اين بين شخصيت هاى ثابت ديگرى نيز به چشم مى خورند؛
از
آن جمله دو موجود فريبكار به نام هاى "گربه نره" و "روباه مكار" همواره
كنار پينوكيو قرار مى گيرند و با وعده هاى واهى او را به قهقرا مى برند.
هم
زمان موجودات ديگرى مثل "جينا" كه پرنده ايست و يكى دو نفر ديگر سعى دارند
پينوكيو را به سمت راه خير هدايت كنند تا از شر در امان بماند.
اينجاست كه هر انسانى به راحتى مى تواند با قهرمان داستان همزادپندارى كند،
پينوكيو
هم مثل همه ما موجود بدى نيست و خواسته هايى دارد كه فقط و فقط در اثر جهل
و نادانى فريب نيروهاى منفى را مى خورد و به خواسته هاى نامعقولى كه در
لباس و پوششى به ظاهر نيك در مى آيند پاسخ مثبت مى دهد و هر بار هم اين
حماقت ها و يا لذت جويى هاى زودگذر، چيزى جز پشيمانى برايش ندارد.
![]() پينوكيو
بارها و بارها مى كوشد تا تجربيات تلخ گذشته را تكرار نكند اما در بسيارى
از مواقع نمى تواند جلوى خودش را بگيرد و از انجام عمل سالم بازمى ماند.
چيزى كه باعث مى شد پينوكيو باز هم خطا كند، عدم شناخت نيروهاى بازدارنده اى بود كه هر بار باز هم از جانب همان ها فريب مى خورد.
![]() يعنى
او مى توانست اين ماجرا را درك كند كه هرگاه به حرف گربه نره و روباه مكار
گوش مى كند آسيب مى بيند گرچه در ابتدا حرف هايشان به نظر بى ضرر، منطقى،
سودآور و لذت بخش بود اما هميشه در پايان متضرر مى شد و در قبالش گرچه راهى
كه جينا، پرنده ديگر و ساير دوستدارانش به او توصيه مى كردند كمى دشوار مى
نمود ولى نجات بخش پينوكيو و راه آرامشش در گروى سر سپردن به نصايح
عاقلانه اى بود كه از سمت "فرشته مهربون" به او مى رسيد.
![]() پايان قسمت اول
قسمت دو قسمت سوم در ادامه می باشد حتماً به خاطر ميآوريد كه گربه نره و روباه مكار به پينوكيو توصيه ميكردند سكه هايش را بكارد تا درخت سكه به دست آورد. او را به دشتى دعوت كردند و وعده دادند كه اگر سكه هايش را اينجا بكارد ظرف يك شب درختى پر از سكه ميرويد. پينوكيو
خام شد و سرمايه اش را زير خاك كرد اما فردا ديد نه تنها درختى پر از سكه
در كار نيست بلكه همان پولهايى را هم كه زير خاك كرده بوده از دست داده.
![]() حال ببينيم اين ماجرا تمثيل چيست.
آدمى
داراى نفسى است كه همواره خواسته دارد، يكى از خواسته هاى ما به دست آوردن
انرژى بيشتر است. نيروهاى منفى همواره ازين خواسته ها استفاده ميكنند تا
تسلط را بر دست گيرند واگر فريبشان كارگر افتد، به راحتى انرژيهاى ما را به
يغما ميبرند.
گاهى انسان با طمع اينكه لذت بيشترى از زندگى ببريد فريب نداى نفس اماره را ميخورد كه به او ميگويد:
"ميتوانى خيلى زود و بى زحمت به خواسته هايت برسى."
اما
همه تجربه كردم كه هيچ آسايشى بدون مشقت و در اندك زمان به دست نميآيد.
اصلاً اين يكى از نشانه هاى نيرنگ نيروى منفى است كه شناسايى آن را براى
شخص دانا آسان مينمايد.
ما هر روز با چنين مسائلى روبرو ميشويم؛
براى
به دست آوردن نشاط در اندك زمان ممكن است انسان از موادمخدر استفاده نمايد
ولى فردايى ميرسد كه از خواب بيدار ميشود وميبيند نيروى منفى همان شادمانى
و خوشى و آرامشى را كه داشت را هم از او گرفته.
همانطور
كه ميدانيم در جهانبينى، انرژى معادل پول قرار گرفته و در داستان پينيكيو
هم اشاره به همان انرژى هاست كه اگر در راه درست از آن استفاده نماييم ذره
ذره انرژيمان افزايش ميابد كه البته قدرى زحمت دارد، درست همانند كسى كه
سرمايه اوليه اش را صرف خريد مغازه و كالا ميكند، در مقابل شخصى كه سرمايه
را خرج ميكند و در برابر لذت زودگذر آن را از دست ميدهد.
اگر بخواهيم اثر "كارلو كلودى" اين عارف بزرگ را از نظر جهان بينى مورد كاوش قرار دهيم، هر قدم پينيكيو خود حكايتى است.
بنابر اين در قسمت سوم همين مقاله وارد دهكده احمقها خواهيم شد.
پايان قسمت دوم
قسمت سوم (بخش پايانى)
كارناوال شادى در راه است،
پينوكيو با گروهى برخورد ميكند كه به او مى گويند:
"ما به دهكده احمق ها مى رويم، جايى كه فقط شادى و نشاط و لذت هست و بى هيچ زحمتى از آن بهره مند مى شويم."
پينوكيو خوشحال ازينكه عيش و عشرتى را به رايگان به دست آورده است با گروه همراه مى شود.
در
دهكده احمق ها گويى همه چيز همانطور است كه بنا بود باشد، خوشى و سرمستى
زائدالوصفى در آنجا مهياست، همه آنچه كه يك عروسك چوبى از زندگى مى خواست.
![]() خبرى از كار و تلاش و درس و مدرسه نبود و عيش و عشرتى رايگان بر پا بود. همه روز صرف شادى مى شد تا آن شب كه پينوكيو به خواب رفت...
صبح با بالا آمدن خورشيد چيزهايى ديده مى شد، پينوكيو پس از چشم گشودن گوش هاى عجيبى روى سر همبازيش مى ديد، شبيه گوش هاى خر.
![]() جالب
تر اينكه چيزى كه پينوكيو نمى ديد ظاهر خودش بود كه هر لحظه بيشتر به خر
شبيه مى شد. تا اينكه همه شركت كنندگان در بزم تبديل به خرهايى شدندكه
فرمانده دهكده احمق ها آن ها را براى كارحمالى و بيگارى مى فروخت.
حالا ديگر افسار در دست شخص بى رحمى بود و رنج ها شروع شد، زندگى از هر گونه لذتى تهى شد و چيزى جز زجر و هرمان باقى نماند.
آرى
دوستان، اينگونه است سرگذشت انسانى كه فريب نيروى منفى را مى خورد، فريب
نيرويى كه اول لذت را به آدمى نشان مى دهد، بعد از او يك عمر كار بى مزد مى
خواهد. درست بر خلاف نيروهاى الهى كه ابتدا از انسان كار مى خواهند و بعد
از آن يك عمر لذت و آرامش را پيشكش مى كنند.
مثال
مصرف مواد مخدر كه در ابتدا لذتى بى زحمت مى نمايد اما سرانجام صبحى فرا
خواهد رسيد كه شخص مصرف كننده از خواب بيدار شود و ببيند كه افسارش در دست
اهريمن است و بايد به او سوارى دهد. جاب آنكه اگر تفكر كنيم و از عقل فرمان
بخواهيم، آشكارا بر سر در هر ساختار منفى نوشته شده:
"ورود فقط براى احمق هاست" ![]() اما پدر ژپتو خالق پينوكيو هنوز منتظر اوست. هر نفس و وجودى كه بخواهد از تاريكى به سمت نور رهسپار شود عاقبت هدايت خواهد شد و مى تواند چيزى را فراتر از لذت هاى كالبد جسمانى درك كند. پينوكيو
در پى يافتن خالق خود سفرى را آغاز مى كند دل به دريا مى زند و مانند
تجربه قبلى اش به اعماق تاريكى مى رود اما اين بار درپى يافتن پدر ژپتو و
در دل ماهى بزرگ.
![]() او دست در دست خالق خود با يافتن راه خود را از اسارت تن چوبين بيرون مى آورد و به يك انسان حقيقى تبديل مى شود.
سرگذشت هر انسانى كه در پى حقيقت، خود را و سپس خالق خود را جستجو كند همين است كه عاقبت به مطلب حقيقى دست خواهد يافت. پايان |
||
به دنبال جه هستیم؟
به دنبال چه هستیم ؟ ( مهندس دژاکام )
هر چه هدف خلقت باشد مهمترین چیز خود زندگی است و حیات و زنده بودن است و در آن حیات مهمترین چیز برای هر موجود داشتن حال خوش است .
قوانین داشتن حال خوش چیست ؟
چگونه از زندگی کردن لذت ببریم ؟
هدف از زندگی چیست ؟ و .....
تغییر زمان برگزاری آزمون سراسری جهانبینی و فنی (تکمیلی)
برای ثبت نام در آزمون سراسری جهان بینی و فنی کنگره 60؛ سال 92 که در مورخ 1 اسفند ماه سال 1392 برگزار می گردد. صرفا از طریق اینترنت صورت میپذیرد می توانید از طریق پورتال ثبت نام آزمون اقدام نمایید.
لازم به ذکر است که فقط افرادی که قبل از تاریخ 92/06/01 به رهایی رسیده اند قادر به شرکت در آزمون می باشند. همچنین مهلت ثبت نام تا 14 بهمن ماه 92 می باشد.
منابع آزمون:
- کتاب عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر
- جهانبینی 1 و 2
- چهار مقاله
- وادی ها
- پروتکل OT
- جزوه راهنما و راهنمایی
- مجله طب اعتیاد (موضوع مهندسی اعتیاد)
-
CD های صوتی
پورتال ثبت نام شرکت در آزمون سراسری جهانبینی و فنی کنگره60
خبر...
به نام خدا
احتراما به اطلاع می رساند روز سه شنبه مورخ 1392/10/10 ، جلسه گروه خانواده و روز چهارشنبه 1392/10/11 جلسه جهان بینی در نمایندگی آکادمی برگزار نخواهد شد.
آزمون سراسری جهان بینی و فنی کنگره 60
برای ثبت نام در آزمون سراسری جهان بینی و فنی کنگره ۶۰ سال 92 که در مورخ 17 بهمن برگزار می گردد و صرفا از طریق اینترنت صورت میپذیرد می توایند از طریق پورتال ثبت نام آزمون اقدام نمایید.
لازم به ذکر است که فقط افرادی که قبل از تاریخ ۹۲/۰۵/۱۷ به رهایی رسیده اند قادر به شرکت در آزمون می باشند. همچنین مهلت ثبت نام تا پایان دی ماه 92 می باشد.
پورتال ثبت نام شرکت در آزمون سراسری جهانبینی و فنی کنگره ۶۰
بخشیدن هنری که الان هر کسی نداره
امروز بهترين دوستم به من سيلي زد.
مطلب از نیلوفر
بادکنک سیاه
در یک شهربازی، پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: «ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟»مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان، نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: «پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد.»
چیزی که باعث رشد آدمها میشه رنگ و ظواهر نیست. رنگ ها و تفاوت ها مهم نیستند. مهم درون آدمه، چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشونه و هر چقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشه.
حکایت...
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او از مرد فقیر عصبانى شد و به وی گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم
جشن همسفران در شعبه آکادمی
"به نام قدرت مطلق الله"
جلسه جشن همسفران مخصوص همسفران و مسافران سفر دوم روز سه شنبه مورخ 1392/09/12 با استادی سرکار خانم شانی و نگهبانی سرکار خانم فیروزه و دبیری آقای کاظم راس ساعت 16:30 بعد از ظهر آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
این روز را به همه شما تبریک می گویم. صحبتی که من امروز غنیمت دانستم بگویم در مورد همسفر و اینکه این واژه چه معنایی می تواند داشته باشد. وقتی سفری شروع می شود، مسافری وجود دارد؛ وقتی مسافری وجود دارد، همسفری وجود دارد. اگر سفری نباشد، مسافری نیست و اگر مسافری نباشد، همسفری نیست. اما این سفر فقط به معنای سفر درمان اعتیاد و روش تدریجی نیست...
جلسه آقایان همسفر
" به نام خدا "
سومین جلسه از دوره هفدهم کارگاههای آموزشی ویژه آقایان همسفر با دستور جلسه "هفته همسفر (جشن)" با استادی آقای امین دژاکام و نگهبانی آقا مصطفی و دبیری آقا محمد جواد روز پنجشنبه مورخ 1392/9/7 راس ساعت 1 بعد از ظهر آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
این هفته ، هفته ای است که برای همسفران در نظر گرفته شده. حضور ما و در واقع این حرکت و این خدمت باعث باز شدن گره های خودمان می شود...
نوشتار سی دی همسفر

توصیه من برای همسفران این است که: اگر در ابتدای کار، شما به عنوان کمک به مسافرتان وارد کنگره 60 می شوید، بایدعلم، دانش، آگاهی، صبر، بردباری، متانت و دانایی خود را بالا ببرید، اگر این عوامل در شما افزایش نیابد، تبدیل به عضوی مخرب می شوید. نه تنها نمی توانید کاری انجام دهید، بلکه بیشتر تخریب ایجاد می نمایید. بنابراین، شما باید مراقب قضیه باشید. شما در ابتدا برای مسافر به کنگره 60 می آیید، اما در ادامه برای خودتان می آیید. در سه ماه اول، اولویت با بهبودی مسافر است، ولی زمانی که با قوانین و اصول کنگره 60 آشنا شدید، دیگر باید برای خودتان بیایید...
هفته همسفر

هفتـــه همسفر گــرامی بـــاد
ترکشهای اعتیــاد را در صدف قلب خویش تبدیل به زیباتـــرین ستارگان نمودید و با آن ستارگــان توانستیم راه خود را در میان ظلمات اعتیــاد به روشنایی روز هموار نماییم. چون ستارگــان بدرخشیــد و انوارتــان حیاتبخش بــاد.
استاد امین دژاکام
کنگره مرزبانی نمایندگی آکادمی
دوره یازدهم مرزبانی 92-93
افسردگی درکودکان
افسردگی در حرفهای عامیانه برای توصیف یک حالت احساسیست .این حالت یک واکنش رفتاریست .افسردگی معمولا به صورت غمگینی شناخته میشود. افسردگی یک بیماریست، که علل آن میتواند:ژنتیکی ،روانشناختی،زیستی یامحیطی باشد.کودکانی که دچارافسردگی میشوند، فرد، محیط یاچیزی که دوست داشتند را،ازدست میدهند گاهی رفتار والدین واطرافیان کودک ،ازنوع تحقیرآمیز،مقایسه کننده وآزاردهنده است که این امربه ظاهرساده ،باعث بروزافسردگی درکودکان میشود.اکثرکودکان افسرده، دوست ندارند درمورد ناراحتی خود با پدرومادر خود حرف بزنند،برای همین والدین باید مراقب نشانه های افسردگی درکودکان باشند .
نشریات
نوشتار سی دی نشریات
استاد امین در این سی دی عنوان کردند: چند وقت پیش خیلی کلافه بودم، یکی از سی دی ها را برداشتم و سی دی ای بود که خودم صحبت کرده بودم، بعد از نیم ساعت که گذشت دیدم حالم به طرز خیلی جالبی خوب شد و اصلا باورم نمی شد.

رهایی های سیگار



دلنوشته
برای تو می نویسم همسفر ، با هر نام و نشانی ،برای تویی که در ظلمت تاریکی اعتیاد گم شده بودی، بیاد داری آنقدر گم ،گم ،که دیگر حتی خود ،خودرا نمی دیدی ،وجودت همه رنج بود . ترس و اضطراب امانت را بریده بود ، مثل مرغان پرو بال شکسته ، افتان و خیزان ، در جستجوی راهی بودی.در اوج ناامیدی با عنایت خالق هستی ، راه بر تو نمایان شد. یادت هست اولین باری که واژه همسفر را شنیدی ؟ همسفر ؟ یعنی چه ؟ قشنگ بود مگه نه ؟! شاید آن روزها فقط واژه بود ولی حالا ؟؟ تو خود تعریف واژه همسفری ! همسفر شد هویت تازه تو ، تو برای شناخت آن آموختی ، آموزشی شیرین همراه با عشق ، از آنچه آموختی ،توشه برداشتی و بدان عمل کردی ، تا شایسته شوی ، مکان امن ، نقاب ها از چهره برداشته ، همه همدرد و همراز ،حس امنیت ،دریافت محبت و.......... به تو مژده و نوید داد این جاست همان جایی که بدنبالش بودم ، خدایا شکر .
برای تو می نویسم ، که سفر را با مسافرت آغاز کردی ، از سختیها نهراسیدی ، تو که روزی همسفر او در تاریکی ها بودی ، از (نور ) شنیدی . (حیات دوباره ) ،قد خمیده خود را راست کردی ،با گوش جان شنیدی ،صورت مسئله اعتیاد ، محبت بلاعوض ، عشق بلا شرط ، پیمان الست ، و.......... آرام شدی . در آرامش متوجه شدی ، تو قراره بال پرواز باشی ، بال پرواز بودن شوخی نیست ، باید بیاموزی ، وای ، که چقدر محکم و استوار ایستادی . از شوق پیدا کردن راه به شور زندگی رسیدی ،با اولین تغییر در مسافرت برای رسیدن به بند عشق ( قدرت مطلق )، روز شماری کردی .
برای تو می نویسم ، که شاید در باورت نبود ،روز رهایی از بند اهریمن مواد را ببینی ، وادی امن درمان را ببینی ، باورت می شد ؟؟ که به اندازه همه عمری که از تو گذشته آموزش ببینی و کوله بارت راپر کنی از امید ،مهر ،ایمان ،عشق ،. آگاهی و دانایی هیچ به درمان کنگره اندیشده ای ، مسافر و همسفر ،در کنار هم آموزش می بینند ، غیر از این چه اتفاقی می افتاد ؟ اگر تو نبودی و فقط مسافرت به درمان می رسید و تو در دنیای گذشته خود می ماندی ، نه ، شرط انصاف نبود. درمان کامل نبود . کنگره بتو آموزش داد تو حق زندگی داری ، از تواناییهای انسان گفت ، بتو آموخت چگونه تغییر کنی تا بتوانی ، مادر خوب ، همسر شایسته ، خواهر و پدر ...... شوی . پس بیا سپاسگزار الله و استادانمان باشیم.
برای تو می نویسم ،که انگار (همسفر) هویت تازه تو ، پاداشی از الله بوده و هست ، تویی که صبورانه ماندی و قدم در راهی نهادی که خیر ابدی برایت دارد .
همسفر ، امروز روز تولد توست ،روز جشن حیاتی دوباره ، بلند شو ، وضو کن ، وضوی عشق به الله ،لباس سپید خود را ،بر تن کن ، سجده شکر به درگاه او ،قادر مطلق ،بجای آر. تصور کن همه در کنار هم ، سپید پوشان ،آزاد شده از آتش ویرانگر ، دست در دست هم ، بر بلندای قله رهایی، دعا کنیم برای تمام همسفران که در راهند.و با صوت بلند فریاد سر دهیم .....
دریا و آسمان و دشت پوشیده از رقصنده های آسمانی و روح نا آرام ما خواستار رهایی
نه از خلاصی ، بلکه دیدار معشوق!
خداوندا تنها ترا می ستاییم و تنها ترا می پرستیم !
برای انجام این عمل عظیم شکر ..شکر ... شکر ...
نویسنده : همسفر جلالی
معشوق من کی بود...
| پروفايل مدير | ![]() |
عناوين مطالب | ![]() |
آرشيو وبلاگ | ![]() |
تماس با ما | آر اس اس | سايت رسمي کنگره 60 |
به نام خدایی که می داند بنده اویم حال آنکه من فراموش کرده ام او خدای من است ...
به نام خدایی که بی نیاز از من است و مرا به سوی خویش می خواند حال آنکه من محتاج اویم و هرگز صدایش نمی کنم ...
به نام خدایی که نخوانده اجابتم می کند ، حال آنکه او بارها مرا خوانده و دعوتش را بی پاسخ گذاشته ام ...
به نام خدایی که با من آنچنان از سر عشق است که گویا جز من بنده ای ندارد ، حال آنکه من با او آنچنان از سر قهرم که گویا هزاران خدا جز او می شناسم ...
به نام خدایی که مرا با تمام حقارتم بزرگ میدارد حال آنکه من لجوجانه چشمهایم را بر عظمتش بسته ام و چیزی نمی بینم ...
به نام خدایی که در همه وقت یار من است ، حال آنکه من تا گره کارم گشوده میشود دیگر فراموشش می کنم
****************************

چقدر خوب که اینهمه صبوری ...
چقدر خوب که من تو را دارم ...
چقدر خوب که اینهمه دوستم داری ...
چقدر خوب که از من ناامید نمی شوی ...
چقدر خوب که همیشه نگران منی ...
چقدر خوب که من همیشه تویی را دارم که منتظرم هست ...
و چقدر بد که من همیشه عادت کرده ام خوبها را بیشتر برنجانم ...
چقدر بد ...
عقاب می تواند 70 سال زندگی کند

اما ...
به 40 سالگی که می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند.
نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.
آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی:
اینکه بمیرد
و یا اینکه یک روند دردناک تغییرات را برای 150 روز تحمل کند
و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند
در آنجا نوک خود را به صخره یی می کوبد تا آنجا که کنده شود
پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگالهایش را از جا در می آورد.پس از آنکه چنگال جدید رویید ، عقاب شروع به کندن پرهای کهنه اش می کند
و پس از گذشت 5 ماه عقاب پرواز تولد مجدد را انجام می دهد و مدتها زندگی خواهد کرد...برای 30 سال دیگر.چرا تغییر لازم است؟.... بسیار می شود که برای زیستن نیاز است تغییری را ایجاد کنیم...گاهی اوقات نیاز داریم از شر خاطرات و عادات کهنه و سنتهای نادرست گذشته رها شویم
نتیجه گیری :
همیشه برای اینکه در زندگی موفق باشید،
باید تغییر کنید ،
باید درد بکشید
باید از آنچه دوست دارید بگذرید
باید پر و بالتان را هرس کنید
وگرنه ......باید بمیرید !
گونی اعتیاد
شب جمعه بود و من هم یکمی بیشتر بیدار موندم و دیرتر خوابیدم، بر عکس همه آدمها که جمعه ها بیشتر می خوابن، من باید برای آماده کردن زمین و مسابقه فوتبال صبح زود بیدار بشوم، طبق معمول تا از خواب بیدار شدم، موبایل رو برداشتم و به همسرم زنگ زدم، اون هم طبق معمول بیدار بود، ساعت 5:30 صبح بود که مقداری نون و پنیر خوردم و از درب منزل بیرون زدم، با دیدن اینکه دیشب بارون اومده یخورده حالم گرفته شد، آخه بازی در زمین خیس آنهم روی آسفالت هم خطرناکه هم جذابیت و قدرت مانور بازکینان را کم می کنه، بگذریم ...
هوا خیلی سرد بود، توی ماشین نشستم و اولین کاری که کردم بخاری رو روشن کردم ولی بیشتر شبه کولر بود، راه افتادم، نزدیک منزل پدر خانومم که رسیدم به همسرم زنگ زدم تا دیگه معطل نشوم.
سوار ماشین که شد صورتش از سرما قرمز شده بود، یخورده که از مسیر گذشت با تعجب و مقداری هم ترس، ناگهان زدم روی ترمز، همسرم پرسید چی شده؟
گفتم اون گونی که کنار خیابان افتاده تکون خورد!
خندید و گفت: توهم زدی! تو این سرما گربه ها هم بیرون نمی آین!
گفتم به جون خودت تکون خورد!
تا اینو گفتم گونی تکون خورد و همسرم هم این صحنه رو دید! گفتم: دیدی تکون خورد دیدی راست می گم!
همسرم گفت حتمأ سگ طفلکی اما حس عجیبی به من می گفت که داستان از قرار دیگر است ...
راستش رو بخواین اولش ترسیدم برم جلو ولی از ماشین پیاده شدم و به سمت گونی بزرگی که سر آن هم بسته بود حرکت کردم.
زمین از باران دیشب و سرمای شدید یخ زده بود، هرچه نزدیکتر می رفتم ضربان قلبم تندتر و پاهایم سست تر می شد، نزدیک گونی که شدم صدای ناله و زوزه ای ضعیف توأم با لرزشی از گونی به گوشم رسید، زانوهایم قفل شد و همانجا خشکم زد!
مطمئن شدم که توی گونی یک آدم هست! اما این که چرا!؟
پیش خودم هزاران فکر کردم؛ نکنه یکی این فرد رو کشته باشه و حالا داره جون می ده، نکنه کمک می خواد، نکنه ...
یک دفعه تمام افکارم نقش بر آب شد، خاکستری که کنار گونی بود گویای همه چیز بود، کنار خاکستر یک لول کاغذی و چند تا تکه سیم افتاده بود، سیمی که بر روی آتش سیاه شده بود تا صورتی را سرخ کند، کاسه پلاستیکی کوچی هم که آش در آن قرار داشت یخ زده بود، از کنار گونی دست جوانی که معلوم بود تازه کار است بیرون زده بود و از سرمای شدید سیاه شده بود، زیر گونی یک کارتن مقوایی بود که خیس آب شده بود، آن فرد متوجه من شد و سرش را که با چند پلاستیک پوشانده بود از گونی درآورد و با تعجب پرسید؟
چیزی می خوای؟
تا چند دقیقه پیش فکر می کردم من می خواهم به این فرد کمک کنم اما ...
گفتم چایی می خوری از تو ماشین برات بیارم، گفت برو بابا دلت خوشه، چایی کی می خوره!
با همان لحن آرام گفت: سیگار داری؟
اشک در چشمانم حلقه زد و سرمای آن بر روی گونه ام، من را به خودم آورد!
چند نخ سیگارو مقداری پول بهش دادم و راه افتادم به سمت ماشین، توی ماشین که نشستم همسرم پرسید؛ مصرف کننده بود؟
سکوت کردم اما او با دیدن اشکهای من جواب خود را گرفت.
با تو ام، آری با خود تو که این مطلب را خواندی ...
یا مسافری یا همسفر ...
به این فکر کرده ای که اگر کنگره نبود من و شما جایمان کجا بود؟
من که با این وضعیت فاصله چندانی نداشتم، شما را نمی دانم!
نویسنده: مسافر کامران رک
منبع: وبلاگ رهجوی
تبریک

از طرف اعضای لژیون خانم معصومه شوشتری
برداشت من از وادی 9
وقتی نیرویی ازکم شروع وبه درجه بالا و بالاتری برسد نقطه تحمل پیدا می کند. هرچیزی که درهستی وجود دارد نققطه تحمل دارد حتی اشیاء، وقتی این نقطه تحمل ازحد خود خارج شود دگرگونی به وجود می آید .
وادی سیزدهم و تاثیر آن روی من
بسم الله الرحمن الرحیم
دستور جلسه این هفته : وادی سیزدهم : پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگری است
بر اساس پروتکل درمان اعتیاد در کنگره 60 ( DST) برای رهایی کامل از اعتیاد و قطع تمامی بندها و پیوند های اعتیاد با شهر وجودی انسان ، بایستی سه ضلع مثلث درمان اعتیاد ، یعنی جسم ، روان و جهان بینی به موازات یکدیگر و با پشتیبانی یکدیگر به تعادل و سلامتی برسند .
معمولا هر هر یک از دستورجلسات سالانه کنگره 60 به یکی از این اضلاع مربوط می شود . فرود دستور جلسه این هفته بر روی ضلع جهان بینی درمان اعتیاد است و اگر این فرود درست باشد و پیام این دستور جلسه یعنی وادی سیزدهم را با گوش جان بشنویم ، تغییر شگرفی در دیدگاه و جهان بینی ما به وجود می آید و بسیاری از پیوندها و مسائلی که تارهای وجودی ما را به نادرستی به هم وصل نموده است ، گسسته خواهد شد .
وادی سیزدهم می گوید : پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگری است .
ممکن است در تفکرات و دیدگاه های ما این گونه جا افتاده باشد که بسیاری از مسایل زندگی ما و موضوعات و اهدافی که برای رسیدن و دستیابی به آن ها تلاش می کنیم ، روزی به پایان خواهد رسید و .از آنجاییکه تصویری از وقایع بعد از این پایان نداریم ، بنابراین نقطه پایان را به عنوان پایان قطعی و تمام شدن می انگاریم و قدر مسلم چنین برداشتی می تواند در حس و تفکر ما ایجاد ناامیدی و یاس و یا سهل انگاری نماید .
دریافت شال کمک راهنمایی
به نام خدا
جناب آقای مهندس دژاکام:
نمی دانم، میدانی که من فقط در مقابل کمک راهنمایان و راهنمایانی که شاگردی را به رهایی می رسانند و گل رهایی را دریافت می کنند، سر تعظیم فرود می آورم. حتما" می دانید که این حرکت بیانگر ارزش انسانی و الهی کاریست که شما انجام می دهید، پس بدون نقص عمل کنید، اگر آنرا درست انجام بدهید، چیزی را بدست خواهید آورد که ارزش آنرا با هیچ قیمتی نمی توانید محاسبه کنید، گر چه آنرا نمی بینید، و همچنین اگر ارزش آنرا ندانید و گرفتار بازی های کودکانه شوید، ضرری را متحمل خواهید شد، که شاید در طول هزاران و هزاران سال قادر به جبران خسارت وارده بر خود نخواهید شد.

سرکار خانم مژگان ارتقاء به درجه کمک راهنمایی و دریافت شال را به شما و راهنمای گرانقدرتان تبریک عرض مینماییم.
باشد که خدمتتان مورد قبول پروردگار قرار گیرد




تا باد چنین بادا....
از طرف بچه های لژیون خانم معصومه شوشتری این افتخار بزرگ را به راهنمای عزیزمان و خواهر لژیونی گلمان خانم مژگان تبریک عرض میکنیم......................
نویسنده:عاطفه 
طغیان جهان (آقای مهندس)
طغیان جهان، ازانسان ها شروع میشود ودر آخر به خداوند میرسد،یعنی انسانهاهم دچار طغیان میشوند داستان قوم های عاد،ثمود،هود و...را شنیده اید که نافرمانی کردند ودچارطغیان خداوند شدند.
وادی یازدهم و تأثیر آن روی من
بسم الله الرحمن الرحیم
دستور جلسه این هفته: وادی یازدهم و تأثیر آن روی من
برای دستور جلسه این هفته، هیچ نوشته ای بهتر و کاملتر از متن وادی یازدهم، نوشته آقای مهندس دژاکام نیست. به همین دلیل، متن کامل وادی را می خوانیم تا با مفاهیم این وادی بیشتر آشنا شویم. در مورد بخش دوم دستور جلسه، یعنی تاثیر آن روی من، هر یک از ما می توانیم برداشت خود را در بخش نظرات، به اطلاع دیگر عزیزان برسانیم.
با احترام، مسافر علی خدامی
مستحق کیست
مستحق کیست
شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.
پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی
نویسنده:عاطفه




















زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم ...