حکایت شن و سنگ
به نام خدا
حکایت اینگونه آغاز می شود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند . در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث می کنند و کار به جایی می رسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست می دهد و سیلی محکمی به صورت دیگری می زند . دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت : « امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد . » آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند . تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند . همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای اورا به سمت پایین می کشد . شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد . مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید ٬ فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد : « امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد . » دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید : « وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک می کنی ؟ » مرد پاسخ داد :
« وقتی دوستی تو را آزار می دهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیمِ بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود . وای وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد باید آن را در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی . »
یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را روی شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود .
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم ٬ نه به هر قیمتی زندگی کنیم !
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم ...